سخن روز

دسته گل - عشق . سر خط مژگان این صفحه را صفحه ی خانگی خود کنید

ADS


مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : دوشنبه 26 دی ماه سال 1390 در ساعت 01:53
نویسنده : محمد موضوع : داستان کوتاه
عنوان : دسته گل

    مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش
که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
    وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد.
 مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟
  
 دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است.
 مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬
 من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی.
    وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که
دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت.
 مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟
دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!

    مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست.
 طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت
و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد!

    شکسپیر می‌گوید:
به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری،
شاخه ای از آن را همین امروز بیاور